تبلیغات
داستان های کوتاه و پند آموز
 
داستان های کوتاه و پند آموز
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
یکشنبه 15 تیر 1393 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده       

پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود كه از او خبری نداشتند. 
بنابراین زن دعا می كرد كه او سالم به خانه باز گردد. 
این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یك نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه كه از آنجا می گذشت نان را بر دارد. 
هر روز مردی گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنكه از او تشكر كند می گفت: «كار پلیدی كه بكنید با شما می ماند و هر كار نیكی كه انجام دهید به شما باز می گردد

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینكه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد. 
او به خود گفت: او نه تنها تشكر نمی كند بلكه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی دانم منظورش چیست!!!
یك روز كه زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابراین نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: این چه كاری است كه میكنم؟ 

بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت. 
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی كه زن در را باز كرد ، فرزندش را دید كه نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی كه به مادرش نگاه می كرد، گفت : 
مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. 
در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم كه داشتم از هوش می رفتم، ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم كه به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یك نان به من داد و گفت: «این تنها چیزی است كه من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا كه تو بیش از من به آن احتیاج داری». 
وقتی كه مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد كه ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به ندای وجدانش گوش نكرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهرآلود را می خورد. 
به این ترتیب بود كه آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت: 
هر كار پلیدی كه انجام می دهیم با ما می ماند و نیكی هایی كه انجام می دهیم به ما باز میگردند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 خرداد 1393 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده       
نابینا: «مگر شرط نکردیم از گیلاس‌های این سبد یکی یکی بخوریم؟»

بینا: «آری.»

نابینا: «پس تو با چه عذری سه تا سه تا می‌خوری؟»

بینا: «تو حقیقتاً نابینایی؟»

نابینا: «مادرزاد.»

بینا: «چگونه دریافتی من سه تا سه تا می‌خورم؟»

نابینا: «آن گونه که من دو تا دو تا می‌خورم و تو هیچ معترض نمی‌شوی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:

 

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.

بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.

بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.

در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.

اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که ...

اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 خرداد 1393 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده       
مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . 
او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . 
هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست .
تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، 
خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند
و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . 
وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . 
دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
« چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره »

شما خودتون این بار یه نتیجه اخلاقی برای این داستان بگید ....منکه زبونم بند اومده...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 110 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمدرضا یوسف زاده
آرشیو وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جادوی سکوت

جاوا اسكریپت