|
صادقانه،عاشقانه،عارفانه قشنگ بودن مهم نیست مهم اینه که خودمون باشیم.............(ظاهرت با باطنت یکی باشه!!!) درباره وبلاگ مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه نویسندگان آمار وبلاگ
دوشنبه 12 دی 1390 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند. روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بس...ت. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد. روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند. روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود. اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد. هیچ گاه روزنه های کوچک زندگیت را به طمع آینده نبند. نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
میگم:
گوشیم تو ماشینت جا مونده
میگه :میدونم
گفتم : زنگ خورد جواب ندیاااا !
بابام گفت : اخه مگه من بیکارم جواب زنگ گوشی تورو بدم؟
گفتم : خب حالا چرا عصبانی میشی ، کسی زنگ نزد؟
گفت : نه فقط نازی اس داد گفت غروب میاد دنبالت برین بیرون!!!
گفتم : وقت نداری سرت شلوغه !!!
من : اااااااااااااا
گفتم : واسه چی اینو گفتی ؟
گفت : چون قبلش به نسترن قول دادم برین خرید!!!
من نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
گفت : 4 اصل
اول : دانستم که رزق مرا دیگری نمیخورد , پس آرام شدم
دوم : دانستم که خدا مرا میبیند , پس حیا کردم
سوم : دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد , پس تلاش کردم
چهارم : دانستم که پایان کارم مرگ است , پس مهیا شدم
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
طبق معمول مامانم،بابامو صدا زد که بیاد درشیشه سس رو باز کنه..
پدرم بعد از کلی کلنجار رفتن نتونست درشیشه سس رو باز کنه..
مادرم منو صدا زد و منم خیلی راحت درش رو باز کردم و به بابام گفتم :
اینم کاری داشت..!!!
پدرم لبخندی زد و گفت :
یادته وقتی بچه بودی و مامانت منو صدا میزد تو زود تر از من میومدی و
کلی زور میزدی تا درشیشه سس رو باز کنی ؟؟؟!!!!!
یادته نمی تونستی ...!!
یادته من شیشه سس رو میگرفتم و کمی درش رو شل میکردم تا
بازش کنی و غرورت نشکنه ...
اشک تو چشمام جمع شد ...
نتونستم حرفی بزنم و فقط پدرم رو بغل کردم !
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
كودك به دنبال آزادی بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگی كودك
پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه سالمند
آنان كه رفته اند در آرزوی بازگشت و آنان كه مانده اند در رویای رفتن...
خدایا! کدامین پل در كجای دنیا شكسته است كه هیچكس به مقصد خود نمی رسد ؟ نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
روزی مردی فرزندش را به دیار غربت فرستاد تا منطق بیاموزد...
پس از چند سال پدر پسر را فرا خواند و پرسید؟
از منطق چه آموختی؟
پسر: بر فرض مثال شما روی این صندلی نشسته اید و این صندلی
روی زمین است پس در واقع شما روی زمین نشسته اید...!!
پدر لبخندی زد و گفت: به جای فرنگ رفتنت می آمدی تا خود آموزگارت
شوم.
بر فرض مثال تو مرغ می خوری،مرغ مگس می خورد،مگس گه می
خورد، پس در واقع تو گه می خوری.!!!!!
نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان
حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن
وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید مهم
این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی!
حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام
توان شروع به دویدن کنی کوچک باش و عاشق... که عشق می داند
آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو
باکسی.
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی کند
گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران...
زلال که باشی، آسمان در توست.
نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
خیلی بزرگه!!
مرد:
عادت میکنی!
زن:
از پشت درد میگیره!!
مرد:
جا باز می کنه!!
زن:
نمی خوام!!
مرد:
خیلی بزرگه؟!!
زن:
آره!!
مرد:
بگم یه کفش دیگه بیارن؟!!!!! نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
عشق مانند نواختن پیانو است
1. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری
نوع مطلب : برچسب ها : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
گیله مرد میگفت : کاش آدمهای پیاده، وقتی یک مسیر رو طی میکنن و با موفقیت به آخرش میرسن تغییر
نکنن و باز هم همون آدم باقی بمونند ...
آخر یک مسیر شدی : یک دکتر ، یک مهندس ، یک تاجر ، یک بازیگر ، یک متخصص ،
یک موفق، یک سرشناس ، ...
خب ، حالا یک لحظه درنگ کن ؛ اگر هنوز آدم موندی و سرشار از انسانیت ، پس به
خودت افتخار کن و به یاد داشته باش :
دنیا پر از موفق هایی هستش که اومدن و رفتن ،خواهند آمد و خواهند رفت ، که من و تو،
توشون گمیم ،ولی دنیا پر از آدمهایی
مبهوت به یک نقطه خیره میشم و به یاد آدمهایی می افتم که با یک موفقیت مالی یا علمی یا
ارتقای شغلی، از این رو به اون رو میشن ،انگار هزار ساله که نمی شناسنت و چنان سرد
، جواب سلامت رو میدن که از سلامت پشیمون میشی. آدمهایی که بجای سلام باید بهشون گفت والسلام
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!
چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد !!!!
بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده
نباشد، حتی زندگی را .
نوع مطلب : برچسب ها : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
یا نبدهیچکس از باده فروشان بیدار
گفت خیر است در این وقت کرا می خواهی؟
گفتمش در بگشا, گفت برو یاوه مگوی
این نه مسجد که به هر لحظه درش بگشایند
این خرابات مغان است ودر آن رندانند
هر چه از جمله آفاق در اینجا حاضر
گر تو خواهی که دم از صحبت اینها بزنی
سر و زر هر دو ندارند در این بقعه محل
سالها بر در دل, همچو ایازی باید
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
"نظامی گنجوی"
نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
که قشنگترین عشق، نگاه مهربان خداوند به بندگانش است
پس من تو را به همان نگاه می سپارم
و می دانم تا وقتی که
پشتت به خدا گرم است تمام هراس های دنیا خنده دار است
نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده
گفت بپرس...!
پرسیدم :
چرا وقتی شادم همه با من میخندند ولی وقتی ناراحتم کسی
با من نمیگرید؟...
جواب داد:
شادی ها را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی غم را برای
انتخاب بهترین دوست....
نوع مطلب : برچسب ها : |
||||