تبلیغات
داستان های کوتاه و پند آموز - مادر...
 
داستان های کوتاه و پند آموز
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
جمعه 1 شهریور 1392 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده       

وقتی رسیدم از شدت بارون خیس بودم
برادرم گفت: “چرا یه چتر با خودت نمی بری” ؟
خواهرم گفت: “چرا منتظر نشدی تا بارون بند بیاد” ؟
بابا با عصبانیت گفت: فقط بعد از اینکه سرما خوردی می فهمی؟
اما مامانم همانطور که موهام رو خشک می کرد گفت:
بارون نادون…
این است مادر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1 شهریور 1392 09:34 ق.ظ
مادر
کسی که ناز مرا میکشید مادر بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمدرضا یوسف زاده
آرشیو وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جادوی سکوت

جاوا اسكریپت