تبلیغات
داستان های کوتاه و پند آموز - درک حکمت های خداوند........
 
داستان های کوتاه و پند آموز
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
جمعه 8 آذر 1392 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده       

روزگاری پادشاه و وزیری بودند،
در آن مدت وزیر همراه پادشاه بود و هراتفاق خیر یا شری كه برای پادشاه میافتاد 
وزیر خطاب به بادشاه میگفت:
حتما حكمت خداست !..
تا اینكه روز پادشاه دستش را با جاقو برید، 
وزیر مثل همیشه گفت : 
بریده شدن دستت حكمتی دارد ! 
پادشاه این بارعصبانی شد و با تندی با وزیر برخورد كرد
و او به حكمت این اتفاق باورنداشت و وزیر را به زندان انداخت . 
فردای آنروز طبق عادت به شكار رفت،
ولی ! اینبار بدون وزیر بود مشغول شكار بود، 
كه عده ای مردان بومیاو را گرفتند و خواستن پادشاه را برای خدایانشان قربانی كنند ! 
ولیقبل از قربانی متوجه شدن! دست بادشاه زخمی است ! 
وآنان تنهاقربانی سالم و بدون نقص میخواستند!!!
به خاطر همین بادشاه را آزادكردن ! 
پادشاه به قصر برگشت و بیش وزیر در زندان رفت ! و قضیه را برایاو نقل كرد
و گفت: حكمت بریده شدن دستم را فهمیدم ! 
ولی حكمتزندان رفتن تو را نفهمیدم !
وزیر جواب داد:
اگر من زندان نبودم حتما باتو به شكار می آمدم، و من كه سالم بودم به جای شما حتما قربانی میشدم !

اگه واقعا ما آدم ها درک حکمت های خداوند رو داشتیم چی میشد!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 آذر 1392 11:42 ق.ظ
انتخاب من تو بودی (هدیه) !!!! ، انتخابت من باشم ؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمدرضا یوسف زاده
آرشیو وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جادوی سکوت

جاوا اسكریپت