تبلیغات
داستان های کوتاه و پند آموز - دستان بابایی..........
 
داستان های کوتاه و پند آموز
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
جمعه 15 آذر 1392 :: نویسنده : محمدرضا یوسف زاده       
دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن. 
پدره یه جورایی می ترسید،
واسه همین به دخترش گفت:
«عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» 
دختر کوچیک گفت: 
«نه بابا، تو دستِ منو بگیر..» 
پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:
چه فرقی میکنه؟!!!!!؟؟؟؟
دخترک جواب داد ...
اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که من دستت رو ول کنم.
 اما اگه تو دست منو بگیری،
 من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیوفته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 16 آذر 1392 12:15 ب.ظ
خوب بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمدرضا یوسف زاده
آرشیو وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جادوی سکوت

جاوا اسكریپت